تبليغاتX
تک ستاره شبهای یلدا
SohrabSepehri.com
در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید ...                                   می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتوی خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...




+ نوشته شده توسط سیمین در یکشنبه 1387/06/03 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |
    t

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیمین در یکشنبه 1387/06/03 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |
سراب بارانی
22 تیر 87 - 14:45

مسافر خیال تو می شوم  در این تکرار بیرحم جدائی ها و فاصله ها  ،

 

 

نگاهت را به روشنایی کدام ستاره  سپرده ای که سیاهی ابرهای انتظار مرا نمی بینی ؟

 

ببین  مرا که چه بی شکیب ،صبورم و چه جاودانه ایستادم .

 

خزان هزار رنگ فاصله ها را به  سبزینگی آمدنت پیوند بزن که چشمانم از سراب حضورت

همیشه بارانی ست .

بیا کنارم بمان ، زیرا من  از زمستان جدائی می ترسم .

+ نوشته شده توسط سیمین در جمعه 1387/04/28 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 
 
050510021415.JPG
+ نوشته شده توسط سیمین در جمعه 1386/07/20 و ساعت 12:29 بعد از ظهر |

این نیز بگذرد....مثل همه ی اتفاقات خوب و بد  زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی

 

 

+ نوشته شده توسط سیمین در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را رها ميکردي
وتمامي ذرات وجودت عشق را فرياد ميزد

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
صورتم را مي‌شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت بر باد مي‌دادي

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من ميدوختي
تا من در معصوميت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خدا ببرم

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز مرا نمي آزردي
که اين غريبه تنها جز چشمانت پنجره‌اي
وجز عشقت بهانه‌اي براي زيستن ندارد

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيزت را فدايم ميکردي
همه آن چيزها که يک عمر برايش زحمت کشيده‌اي وگريسته‌اي

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را رها ميکردي
همه آن چيزها که در بندت کشيده است
غرورت را...قلبت را...حرفت را ...
همانگونه که من رها کردم
غرورم را شکستم,قلبم را شکستي,حرفم را...
حرفم را بپذير تا تمامي آنچه که از دست داده‌ام باز يابم

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز دلم را نمي شکستي
که خانه عشق شايسته ويراني نيست

اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم ميداشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست دارد

کاش ميدانستي که چقدر دوستت دارم
کاش ميدانستي
کاش...



+ نوشته شده توسط سیمین در جمعه 1386/01/10 و ساعت 4:25 بعد از ظهر |

اين بار بهاري ترين چکه هاي باراني احساسم را با لهجه همه پروانه صفت 
هاي اين ديار ، به آسمان نيلوفري دلهاي زلال هديه ميکنم :

صداي پاي بهار را در همين نزديكي احساس ميكنم . بهار هميشه براي من تداعي سخاوت آسمان ، تبسم گلها ، برآشفتگي خواب كوهساران ، هياهوي بال پرندگان مهاجر ، رويش ، شكفتن و زيبائي بوده است . لحظه اي درنگ ميكنم و به مرور قافله شتابناك عمرم ، (به جويباري كه بي وقفه از كنارم مي گذرد و به درياي ميليونها روز و سال و قرن رفته مي پيوندد ) ، مي انديشم .
 
هي ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت هست ؟؟؟!!!
 
اكنون در اين فصل پرسشهاي بزرگ ، موقع نگاه كردن به شگفتي ها و زيبائي ها و ترنم چشمه و باران  ، از خود مي پرسم : ‹‹ آيا تو هم به سمت شكفتن كوچيده اي ؟؟ در زيبائي روح خود كوشيده اي ؟؟ ببينم آيا در تو نيز ترنمي تازه ، زمزمه اي نو و هياهوئي بديع آغاز شده است ؟ ››
 
اين روزها مي خواهم به ‹‹ زيستن ›› بينديشم و دمي در پي ‹‹ راستي ›› و ‹‹ اعتدال در سخن و عمل ›› باشم .ميدانم كه در اين فصل پرواز ، اگر بهارانه نشوم ، چيزي از بهار را ادراك نخواهم كرد .
 
حالا كه روحم به اهتزاز در آمده و قلبم در بيكران سبز در پرواز است ، و زمان ، زمان زبان گشودن است و آواز ، ساز درونم را كوك ميكنم تا زيباترين آهنگ را بنوازد .
 سه تار دلم را ميلرزانم تا از آن موسيقي دلنشين عشق برخيزد . حالا ديگر بر شاخه هاي خشكيده وجودم  ، لبخند جوانه هاي تازه اميد را مي بينم . در اين روزهاي تقلب قلبها و احوال ، قلبم را از      دست هاي نامحرم پس مي گيرم و به حريم دوست مي آورم . پرواز را تمرين ميكنم و حالم را از اسارت بي حالي و رخوت بيرون ميكشم و به نشاط مي رسانم . ميدانم كه در اين روزها اگر سراغ قلبم را نگيرم ، با بهار محرم نخواهم شد .

چه لطيف و شگفت و نكته آموز است دعاي آغازين سال و نخستين خواسته ها يم در آستانه بهار !

يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبر الليل والنهار ، يا محول الحول والاحوال
 
حول حالنا الي احسن الحال

دست به دامن آسمان مي شوم و از او ميخواهم كه مرا به دست محبتي كه بر سر قلب و روحم مي كشد ، بنوازد . ميخواهم شيوه باغباني كشتزار لحظه هايم را از او بياموزم تا امسال را به داس بيهودگي نسپارم ودر هجوم ملخهاي غفلت و گياهان هرز هواپرستي ، باغ وجودم را آفت زده و پژمرده نبينم .

از بهار آفرين و كاروان سالار قافله ليل و نهار ميخواهم ، چنانم كند كه روز و شبهاي سال را به خورشيد ايمان و ستارگان عمل صالح روشن كنم .خداي من ! به من تواني بخش كه آوندهاي وجودم قطره قطره خلوص و جرعه جرعه صداقت باشد و شكفتن و بالندگي را تجربه كند .

ميدانم كه معبود من ، مرا روحي شفاف و زلال عطا خواهد كرد و مرا به سرزندگي و شور عاشقانه رهنمون خواهد شد .
 
+ نوشته شده توسط سیمین در سه شنبه 1385/12/29 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |

رسم زندگي اين است


يك روز كسي را دوست داري


و روز بعد تنهايي


به همين سادگي!


او رفته است


و همه چيز تمام شده است


مثل يك مهماني


كه به آخر مي رسد


و تو به حال خود رها مي شوي


چرا غمگيني؟


اين رسم زندگي است


تو نمي تواني آن را تغيير دهي،


پس تنها آوازي بخوان!


اين تنها كاري است كه از دست تو بر مي آيد ، آوازي بخوان 







+ نوشته شده توسط سیمین در دوشنبه 1385/12/21 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |
 
هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز آشنایی مان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را سپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار مي آمدم؟... و امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است... چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا دير   مي گذرد
 
+ نوشته شده توسط سیمین در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |




آسمانم ستاره مي خواست که تو آمدي .

ابر حسود اما چشم ديدن خوشحاليم را نداشت.
آسمانم ابري شد.
باريد و باريد و من به انتظار ديدن دوباره ات قطره هاي باران را يکي يکي مي شمردم.
اما تو ديگر پشت ابر ها نبودي وقتي که تمام شدند.
نمي دانم در کدام صورت فلکي بايد به دنبال تو گشت.
در آسمان بزرگ من جاي يک ستاره خالي شد.
کاش از خورشيد فرار نمي کردي تا روشنتر
به دنبالت مي گشتم.
کاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست.
کاش ابر ها کمي مهربانتر بودند
تا تو را گم نمي کردم.
اي كاش ميدانستي شبها....
تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود
در روي زمين كسي هم هست
كه سبزي لحظه هايش ....روزي آرزويم بود ....
خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم
پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم
+ نوشته شده توسط سیمین در جمعه 1385/11/27 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM