تبليغاتX
تک ستاره شبهای یلدا

اين بار بهاري ترين چکه هاي باراني احساسم را با لهجه همه پروانه صفت 
هاي اين ديار ، به آسمان نيلوفري دلهاي زلال هديه ميکنم :

صداي پاي بهار را در همين نزديكي احساس ميكنم . بهار هميشه براي من تداعي سخاوت آسمان ، تبسم گلها ، برآشفتگي خواب كوهساران ، هياهوي بال پرندگان مهاجر ، رويش ، شكفتن و زيبائي بوده است . لحظه اي درنگ ميكنم و به مرور قافله شتابناك عمرم ، (به جويباري كه بي وقفه از كنارم مي گذرد و به درياي ميليونها روز و سال و قرن رفته مي پيوندد ) ، مي انديشم .
 
هي ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت هست ؟؟؟!!!
 
اكنون در اين فصل پرسشهاي بزرگ ، موقع نگاه كردن به شگفتي ها و زيبائي ها و ترنم چشمه و باران  ، از خود مي پرسم : ‹‹ آيا تو هم به سمت شكفتن كوچيده اي ؟؟ در زيبائي روح خود كوشيده اي ؟؟ ببينم آيا در تو نيز ترنمي تازه ، زمزمه اي نو و هياهوئي بديع آغاز شده است ؟ ››
 
اين روزها مي خواهم به ‹‹ زيستن ›› بينديشم و دمي در پي ‹‹ راستي ›› و ‹‹ اعتدال در سخن و عمل ›› باشم .ميدانم كه در اين فصل پرواز ، اگر بهارانه نشوم ، چيزي از بهار را ادراك نخواهم كرد .
 
حالا كه روحم به اهتزاز در آمده و قلبم در بيكران سبز در پرواز است ، و زمان ، زمان زبان گشودن است و آواز ، ساز درونم را كوك ميكنم تا زيباترين آهنگ را بنوازد .
 سه تار دلم را ميلرزانم تا از آن موسيقي دلنشين عشق برخيزد . حالا ديگر بر شاخه هاي خشكيده وجودم  ، لبخند جوانه هاي تازه اميد را مي بينم . در اين روزهاي تقلب قلبها و احوال ، قلبم را از      دست هاي نامحرم پس مي گيرم و به حريم دوست مي آورم . پرواز را تمرين ميكنم و حالم را از اسارت بي حالي و رخوت بيرون ميكشم و به نشاط مي رسانم . ميدانم كه در اين روزها اگر سراغ قلبم را نگيرم ، با بهار محرم نخواهم شد .

چه لطيف و شگفت و نكته آموز است دعاي آغازين سال و نخستين خواسته ها يم در آستانه بهار !

يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبر الليل والنهار ، يا محول الحول والاحوال
 
حول حالنا الي احسن الحال

دست به دامن آسمان مي شوم و از او ميخواهم كه مرا به دست محبتي كه بر سر قلب و روحم مي كشد ، بنوازد . ميخواهم شيوه باغباني كشتزار لحظه هايم را از او بياموزم تا امسال را به داس بيهودگي نسپارم ودر هجوم ملخهاي غفلت و گياهان هرز هواپرستي ، باغ وجودم را آفت زده و پژمرده نبينم .

از بهار آفرين و كاروان سالار قافله ليل و نهار ميخواهم ، چنانم كند كه روز و شبهاي سال را به خورشيد ايمان و ستارگان عمل صالح روشن كنم .خداي من ! به من تواني بخش كه آوندهاي وجودم قطره قطره خلوص و جرعه جرعه صداقت باشد و شكفتن و بالندگي را تجربه كند .

ميدانم كه معبود من ، مرا روحي شفاف و زلال عطا خواهد كرد و مرا به سرزندگي و شور عاشقانه رهنمون خواهد شد .
 
+ نوشته شده توسط سیمین در سه شنبه 1385/12/29 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |

رسم زندگي اين است


يك روز كسي را دوست داري


و روز بعد تنهايي


به همين سادگي!


او رفته است


و همه چيز تمام شده است


مثل يك مهماني


كه به آخر مي رسد


و تو به حال خود رها مي شوي


چرا غمگيني؟


اين رسم زندگي است


تو نمي تواني آن را تغيير دهي،


پس تنها آوازي بخوان!


اين تنها كاري است كه از دست تو بر مي آيد ، آوازي بخوان 







+ نوشته شده توسط سیمین در دوشنبه 1385/12/21 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |
 
هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز آشنایی مان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را سپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار مي آمدم؟... و امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است... چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا دير   مي گذرد
 
+ نوشته شده توسط سیمین در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM